تبليغاتX
زندگی ما
زندگی ما

من و عشقم











سلام دوستان خوبم

با عرض شرمندگی بخاطر نبودن چند روزم.

گلای من بهترین های زمین که باور کنید از دوستان و اقوام حقیقیم مهربانتر و برایم عزیز تر هستید.

دیگه نمیتونم بیام نت

هیچ وقت به لحظه ی خداحافظی فکر نمیکردم اما رسید.

خداحافظ دوستای مجازی بهتر از حقیقی من.

دعایتان میکنم و همیشه به یادتان هستم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:57 توسط یه خانم عاشق| |

سلام

خوبین ؟خوشین؟

هنوز که نتونستم به وبلاگاتون سر بزنم .میام.سعی میکنم تا امروز فردا به همه ی شما سر بزنم.

یه جمله قشنگ خوندم دوست دارم برای شما هم بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد.

نامه ای را بسیار زیبا مینویسید در پاکتی میگذارید و ادرس را بسیار خوش خط مینویسید ولی اگر تمبری به پاکت نچسبانید نامه به مقصد نمیرسد.

هرچقدر اعمال ما خوب باشد تا تمبر عشق روی ان نچسبانیم به درگاه خداوند راه نخواهد یافت.


ختم قران

کسانی که مایل به ختم قران در لیالی قدر هستند به وبلاگ دوست عزیزمان با نام دو عاشق مراجعه کنند.http://taksetarehshab.blogfa.com/ ایشون زحمت کشیدند.

انشاا... که حاجت روا بشید.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:54 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوست جونا. نماز روزه هاتون قبول.

خدا انشاا... بهمون قوت بده بتونیم تا اخرش ادامه بدیم هر روز پربار تر از رور قبل.انشاا...

سلام دوست جونا. نماز روزه هاتون قبول.

خدا انشاا... بهمون قوت بده بتونیم تا اخرش ادامه بدیم هر روز پربار تر از رور قبل.انشاا...

امروز همسری لطف کردن و تشریف اوردن به منزل ما.

نمیدونم چی شده بود که از کار و دوستاش دست کشیده بود یا افتاب از کدوم ور درومده بود.

چون ماه رمضونه و همه خسته طبق معمول توی اتاقم خوابیده بودم که دیدم در میزنن با همون صدای کسل و خوابالو گفتم بله؟ اما جواب نمیداد بلند شدم درو باز کردم فکر کردم دختر عمه ام هستش چون اون معمولا اذیتم میکنه

تصور کنید موهای بازه اشفته با لباس خواب (بلیز شلواره سفید) بی حال روزه هم که بیحال ترم کرده بود جلوی در رفتم که همسری خوشگل و ناز خودم رو دیدم .

حالا فکر کنید اتاقم اشفته تر از خودم. گفت:نمیزاری بیام تو گفتم ها بیاااااا بعد گفت علیک السلام

تند تند اتاق رو مرتب کردم لباسها رو از روی صندلی جمع کردم گفتم بشین.

میخندید میگفت : این واقعا اتاقه تو ؟؟؟ ببین چه کردی با خودت منم الکی خندیدم و توی دلم گفتم اخ که همش تقصیره تو

امروز من عصبانی بودم و منتظر یه فرصت که بپرم بهش.

همسری: خوبی؟  ..... من:اره .......... همسری:منم خوبم ......... من : میدونم خوبی لازم نبود بگی

همسری : چه خبر؟.....من:سلامتی..... همسری : اهان .... من:اگه روزه نیستی چیزی برات بیارم؟

همسری:چی؟؟؟؟؟؟؟؟ (این جمله ی اخر برای حرص دراوردنش گفتم)

دیدم پکر شد .شیطونو لعنت کردم و رفتم کنارش نشستم و دستم و کشیدم توی صورتشو گفتم ریش؟ صورتت زبر شده گفت: برای ماه رمضونه (الهی قربونش بشم ته ریش بهش میاد)

گفتم : ببین اگه نرم بود ماچش میکردم اما حالا.... نهههههههه

که گفت : ای بی معرفت پامیشم و الان میزنمش گفتم نمیخواد و همینجوری بوسش کردم.

بعد از کمی حرف زدن البته نه خیلی عاشقانه من گفتم که میرم یه دوش بگیرم که یکم سرحال بشم و همسری هم توی اتاق بود رفتم حمام و برگشتم دیدم خوابه و بعد من هم همیاریش کردم نمیشه تنها بخوابه که ... خوبیت نداره.

ساعت نزدیک ۸ بود موقع اذان بیدار شدیم . رفتیم پیش مامان بابا که مامان گفت خواب بودید؟ هرچی صدا کردیم چرا جواب نمیدادی. والا ما که صدایی نشنیدیم.

جاتون خالی افطار در حد انفجار خوردم مامان خورشت الو درست کرده بود به به .

ساعت نزدیکای ۱۱ بود که گفت کار دارم میرم ... اصلا خجالت نمیکشه که رفت با دوستاش استخر

پسره پرروووووووووووووووو

تا وقتی هست غصه ی اینو میخورم که الان یا چند دقیقه ی دیگه میره و وقتی هم نیست ....

در همه حال ناراحتم ... خل شدم.

همسرییییییییی دلم برات خیلی تنگه نمیدونم چرا؟؟؟؟ دوستت دارم یه عالمه حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی.


باران نمی تونم بیام وبلاگت.کجایی تو

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:42 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستای گلم.

ماه رمضونتون مبارک . امیدوارم که یه ماه رمضون خاص براتون باشه و حسابی دست پر ازین ماه بیرون بیایم.

من که یه حس خاصی دارم ... یه جوره دیگه ... انشاا... که تا اخرش با این حس خوب بمونم.

امروز صبح به همسری میگم ...من امروز پر انرژیم احساس میکنم دارم تازه شروع میکنم (نه به این حد جلوی همسری کمی بزرگش کردم)

همسری در مقابل این حرفم هیچی نمیگه!!! احساس میکنم خسته است البته یکم مریضه اما به این شدت؟؟؟؟؟

میگم گفته بودی که خوبم اما زیاد ... میگی نه الان بهترم خداراشکر

میگم به چشمهای من نگاه کن؟؟؟؟ یه نگاه میکنه بعد سرشو میندازه پایین میگه منظورت چیه؟؟؟

میگم هیچی دلم میگه خیلی وقته قشنگ نگاش نکردی ... دلم تنگ شده

جدیدا چقدر سخته که بهت بگم دلم برات تنگ شده یه حسی داره خفم میکنه جدیدا دارم خودمو بیشتر بهت نزدیک میکنم اما این نزدیکی یک طرفه است انشاا... که دو طرفه بشه

میگما همسری اگه بفهمی من وبلاگ دارم و گاهی از حرفات و حرفام و خاطراتمون مینویسم چه حالی میشی؟؟؟ فکر کنم قیافت با مزه بشه.مثلا چشمات گرد میشه و موهات سیخ

چقدر دلم برای مامان و بابات تنگ شده (جدی میگم) اما حیف که نمیتونم ببینمشون (نیستن اینجا)

حرف اخرم به تو به عشق خودم.... 

خیلی عاشقتم و دلم برات خیلی تنگ شده ... کاش اینو میدونستی و درک میکردی.

دوست جونای خودم هر لحظه که با خدای مهربون خلوت کردید ما رو از یاد نبرید. 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:19 توسط یه خانم عاشق| |

سلام دوستای گل

ممنون از حضورتون در ختم قران .ببخشید بابت این چند وقتی که نبودم مسافرت بودم چند روزی را جای همه ی دوستان خالی.

همسری من برگشت .بالاخره انتظار تمام شد و عشقم به اشیونه (فعلا که اشیونه نداریم و در خدمت خانواده ایم)

بر خلاف این چیزی که فکر میکردم همسرم با گذشت زمان تغییری نکرد.ولی بی انصافیه که اینو بگم چون کارش هم خیلی زیاد شده اما اینم اضافه کنم که از بودن با دوستاش و تفریحات با دوستاش نمی گذره که این باعث حرصه من میشه.....

به پیشنهاد یکی از دوستان با مشاور صحبت کردم البته مشاوره عالی نیست قراره خودش بهم معرفی کنه اما همون مشاور میگفت همش تقصیره منه ........ میگفت خودت باید شوهرت رو حفظ کنی  ... خودت باید کاری کنی که مجذوبت بشه.

اما شما بگید وقتی کسی نسبت به شما بی احساسه ( البته نه دیگه به این حد)احساسش در حد معمولیه چی کار میتونید انجام بدید؟

تا از طرف معشوق نباشد کششی که نمیشه؟ شعرم خراب کردم اما مضمون همینه دیگه

حالا میام و از خاطراتم میگم دیگه فرصت بیشتری دارم. به وبلاگاتونم سر میزنم.

بعضی از دوستانم گفته بودن برای ختم قران .اگه موافقید اعلام کنید که برای شب های قدر بزاریم. انشاا... که توفیق بشه.

التماس دعا


باران جون نتونستم بیام وبلاگت ولی بازم سعی میکنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:3 توسط یه خانم عاشق| |